شیرین کاریهای غزل
الان که دارم این مطلبو مینویسم مورخ دوم اذر 1390 غزل الان یک سال و یکماه ونیم سن داره امشب که با بابا داشتیم عکسای 7 ماهگیشو نگاه میکردیم همش قربون صدقه اش میرفتم اخه ماشالله خیلی توپول تر بود اما الان انگار فقط کمی قد کشیده .
الان ماشاالله خیلی شیطون شده مفهوم همه ی چیزهایی رو که میخواد به خوبی بیان میکنه وقتی خوابش مییاد میره بالش یا پتوشو مییاره یعنی میخواد بگه خوابم مییاد امشب هم رفت پتوشو کشید واورد تا بخوابونمش وقتی هم آب میخواد میگه آب کوچولو تر هم که بود هر وقت تشنه میشد اگه لیوان یا بطری آ ب میدید شروع میکرد به دادو بیداد هر وقت هم حوصله ش سر میره کلاه شو مییاره و میگه دد هر وقت هم گرسنه ش میشه مییاد لباسمو میکشه میگه ممه . الهی قربونش بشم دیروز که بابا صورتشو اصلاح کرده بود اولش خیلی براش غریب بود یه خورده طول کشید تا تونست با بابا اشنا بشه یه جورایی شک داشت که بابای خودشه یا غریبه ست.بعضی وقتها جورابشو مییاره و میگه با یعنی پا من هم جورابشو میپوشم توی پاش دیروز هم خونه مادر که رفتیم کیفمو آوردو گفت د یعنی درشو باز کن بعد هم دست کششو آورد بیرون و داد به مامانی وگفت دست .مامانی هم قربون صدقه اش رفت و دستکشو پوشید دستش ....موقع غذا خوردن هم زمین و زمان رو ور میگیره تا یه قاشق غذا به زور بخوره همیشه باید واسش یه سفره بندازم دو تا هم قاشق بیارم و بنشینیم جلوی تلویزیون وآهنگ مورد علاقه اش رو بزارم تا مثلا غذا بخوره خیلی وقتها هم هیچی نمیخوره مثلا همین امروز از صبح که بیدار شدیم من براش چند جور غذا درست کردم اما لب به هیچ کدوم نزد وقتی هم به زور یه قاشق میذاشتم تو دهنش همه رو تف میکرد بیرون.شبها هم به خاطر اینکه با شکم گرسنه میخوابه و هیچی نمیخوره تا صبح غلت میخوره و هر یک ربع نیم ساعت با گریه پا میشه به جون من بیچاره من هم تا صبح همش باید
بزارمش سر جاش و پتو بندازم سرش و شیر بهش بدم که لالا کنه دو سه شب پیش هم که مادر اومده بود خونمون ساعت 5 صبح بیدار باش زد و منو بابا هم اون روزو تا شب کوفته و بیحال بود یم .مادر رو خیلی دوست داره آخه مادر هم که البته باید عرض کنم مامان بزرگ من و بابا میشه عاشقانه غزلو دوست داره و هر وقت که این دو به هم میرسند حسابی ذوق میکنن مادر هم حسابی با غزل بازی میکنه غزل هم از ته دل ریسه میره الهی فداش ....عاشق عکسای باباشه هر موقع که دلش تنگ میشه میره وای میسته پیش عکسای بابا و حسابی ذوق میکنه و بابا بابا میکنه .پریشبا بابا عکسهای غزلو توی کامپیوتر گذاشت که غزل ببینه اون هم دوق میکردو نینی نینی میگفت بابا هم بلند بلند میخندید تا غزل هم بخنده ...از اون شب غزل یاد گرفته و بلند بلند میخنده و بعضی وقتها خودشو لوس میکنه .هر وقت هم که میگم غزل خودتو لوس کن چشماشو ریز میکنه و دهنشو تا اخر باز میکنه.لی لی حوضکو اتل متل توتوله و کلاغ پر رو هم بلده وقتی هم می گیم غزل ورزش کن شروع میکنه به ورزش و دستاشو بالا و پایین میبره هر وقت هم میگیم غزل الله کن با پاهای ایستاده سرشو میزاره زمین و سجده میکنه هر وقت هم بابا یا هر کس دیگه میخواد نماز بخونه با شیرجه میره تو سجاده .... عاشق حیوناست هر وقت که تلویزیون راز بقا نشون میده مشتاقانه تلویزیونو نگاه میکنه بعضی جاها هم دچار هیجان میشه و با تعجب بلند میگه ااااا.با اینکه بعضی وقتها سر بعضی مسائل مامانو اذیت میکنه مثل غذا نخوردن اما عاشقانه دوستش دارم


شیرین کاریهای غزل
